![]() |
![]() |
|
|
بسیار تلاش کردم تا مردم بفهمند اما آنها فقط خندیدند /
"چارلی چلپلین" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 22:52 توسط جواد |
|
|
عقل بیهوده سر طرح معما دارد /
بازی عشق مگر شاید و اما دارد / در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست / آینه از امروز تماشا دارد / نفس سوخته دارم به شتابید ای خلق / قطره ای قصد نشان دادن دریا دارم / عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت / چه سخن ها که خدا با من تنها دارد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 1:9 توسط جواد |
|
|
هرگاه دیدی مردم به کلام خود فخر میکنند؛تو به سکوت خود فخر کن "لقمان حکیم" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 1:4 توسط جواد |
|
|
شاد بودن تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت "ارنستو چه گوارا" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 1:2 توسط جواد |
|
|
از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی!؟ گفت به آنان که در دیروز خود مانده اند فردا را می فروشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 1:0 توسط جواد |
|
|
مرا این گونه باور کن : کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته ، خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته !!! نمی دانم مرا آیا گناهی هست؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟ مرا این گونه باور کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:58 توسط جواد |
|
|
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:55 توسط جواد |
|
|
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 1:9 توسط جواد |
|
|
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 1:0 توسط جواد |
|
|
کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت .
روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است. به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد! مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت . صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود! ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 0:31 توسط جواد |
|
|
هرگز زندگی را اینقدر جدی نگیرید هیچ کس از آن زنده خارج نخواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:20 توسط جواد |
|
|
باران رحمت خدا همیشه می بارد ، تقصیر ماست که کاسه هایمان را برغکس گرفته ایم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:19 توسط جواد |
|
|
خوشبختي يگانه چيزي است كه مي توانيم بي آنكه خود داشته باشيم،
ديگران را از آن برخوردار سازيم. ((كارمن سيلوا)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:19 توسط جواد |
|
|
مبانی کامپیوتر:
آن بخش از یک سیستم را که میتوان با چکش خرد کرد سختافزار و آن قسمت را که فقط میتوان به آن فحش داد، نرمافزار میگویند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:17 توسط جواد |
|
|
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست
عشق آن است که يکي براي ديگري چتري شود و او هيچ وقت نداند که چرا خيس نشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:16 توسط جواد |
|
|
کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخرباشد! که به مقصد برسیم ،بشناسیم خدارا وبفهمیم که یک عمرچه غافل بودیم ! می شود آسان رفت * می شود کاری کرد که رضا باشد او* ای سبکبال در این راه شگرف * دردعای سحرت * در مناجات خدایی شدنت * هرگز از یاد مبر،من جامانده بسی محتاجم * التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:15 توسط جواد |
|
|
امروز ظهر شیطان را دیدم !!!
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:14 توسط جواد |
|
|
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:36 توسط جواد |
|
|
من براي سالها مي نويسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:34 توسط جواد |
|
|
دعا کردیم بمانیم ، بیاییم کنار پنجره باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش را بخوانیم اما دریغ که باید رفت و رفتن راز غریب این زندگیست می رویم پیش از آنکه باران ببارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:27 توسط جواد |
|
|
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست نه از من پرسید نه از آن من دیگرم مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و دذر زیر آفتاب تنها رهایم کرد مرا به خودم واگذاشت
"دکتر علی شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:5 توسط جواد |
|
|
- اگر هر بار به ازاي لبخندي كه بر لبانم می نشانی، از آسمان ستاره ای برايت ميچیدم، آسمان شب همانند بيابان مي شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 1:59 توسط جواد |
|
|
خوشبختی را دیروز حراج گذاشتند
ولی حیف که من زاده امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 1:53 توسط جواد |
|
|
بهشت و جهنم
بهشت توئی
مگر بهشت کجاست؟
بهشت نقطه ی اوج زیباییهاست
و تو...
یاد آور عطر بهشتی
یادت می آید؟
با خط خودت نوشتی
که دوستم داری
و من...
از هرم نفسهایت
داغ شدم
به تنهایی تک درختی
در باغ شدم!
و تو...
حرارتم آبت کرد
خسته بودی؟!...آغوش گرمم خوابت کرد
و من...
از دوریت در جهنمی سوزانم
بهشت من ، سالها درنگ کن
بدون تو لحظه ای نمی مانم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 1:28 توسط جواد |
|
|
آری يادم امد...سالها بود می انديشيدم.....
اينهمه غم ز کجا پيدا شد.....ناگهان ...؟! يادم امد.......رويا ها به روی دوشم سنگينی ميکرد.. خسته بودم از اينهمه رويای تلخ... نا فرجام.... ياری ام کردی تو.......فصل پاييز و شب باران بود........ راه نشانم دادی.... گفتی از خاطر دريا بگذر پشت دريای خيال به جزيره ميرسی تا رسيدی انجا.....رويا ها را بر سر راه جزيره بنشان.....خود برگرد!!! ....تنها....! من رفتم ... رسيدم...نشاندم...امدم.....! رويا هايم را به امان جزيره رها کردم....همان کار که تو گفتی....چه بد کردم......... نه يکبار....... هزار بار رفتم و رسيدم و نشاندم و امدم.......! و تو هر بار غريبانه تر از اغاز......نگاهم کردی..... و تو شايد به صداقت زدگی های دلم خنديدی...... ديدم رو يا هايم را ...که هر غروب.....يکيشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل تن به دستان يخ اقيانوس نيستی ها ميسپرد....... می ديدم......... اما چه کنم که خسته بودم....! جزيره ی رويا هايم.... از حريم پاک آن خاطره ها خالی شد..... يکی از پس ديگری...ديگر بهانشان کمبود جا نبود...... خسته بودند.......!!!! اخرين غروب بود.. داشتم ميديدم................ لحظه ی پايان اخرين رويا را.... چه معصومانه........! من تکيه ام بر باد بود..... بی خبر...! جزيره ام خالی شد......سوت و کور...... دلش گرفت...زانوان خيس اشکش را بغل کرد..... با نگاهی بر من..... آهی کشيد و به دنبال رويا های خاموش رفت.... اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهی برود.... منتظر بودم اما.... نه به اين زودی ها...... عاقبت آه جزيره دامن روزگارم را گرفت.... و مرا به عمق باران و شب و پاييز داد.........وتو هم رفتی..... من ماندم و روزگار بارانی...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 23:57 توسط جواد |
|
|
بعضي وقت ها در همه چيز كم مي آورم .كم مي آورم .
حتي در نفس كشيدن . در زندگي كردن . دستي بيخ گلويم نشسته بود ونمي گذاشت نفس بكشم يك دست هم آمده قلبم را گرفته نمي گذارد بتپد . نمي گذارد . قاصدك ! آن ديگر دست من نيست . باور كن دست من نيست . در لحظه ها ذوب شده ام و با آن ها از بين مي روم بي آن كه زندگي كرده باشم . بي آن كه زندگي كرده باشم . اين كه دارد مي گذرد پس چيست ؟ زندگي من است يا فقط لحظه هاي بي من ………… نفس نمي توانم بكشم ، دستي قلبم را در مشتش گرفته و فشار مي دهد ‚ يك كوه خستگي و واماندگي روي شانه هايم است و ذوب شده در لحظه ها از بين مي روم …… مي ميرم … چرا كسي حواسش نيست . من دارم مي ميرم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 23:20 توسط جواد |
|
|
در سكوتم فريادی ست نهفته كه هرگز نمی توانم به زبان آورم مهربانم: هنوز، لبخندهای جاويدانت را بياد دارم گر همان لبخندها غم را از يادم ببرد نازنين: كاش امت و لحظه ها هميشه تكرار با تو بودن بود. شايد مسيرزندگی مرا به سوی نا خواسته ای ببرد ولی اين را بدان كه كوله بار خاطره ام، تنها خاطرهای از تو خواهد بو و بس.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 2:23 توسط جواد |
|
|
دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر بود و من از چشمانت میخواندم که به اسانی از این عشق سفر خواهی کرد و از این عشق گذر خواهی کرد و نخواهی فهمید... بی تو این باغ پر از پاییز است!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 2:7 توسط جواد |
|
|
باران که می بارد
من دستانم را از پنجره بیرون می برم تا فرشته ها قطره هارا آن آبی های زلال را روی دستانم بنشانند. باران که می بارد من دلم هوایی می شود برای آسمان تو. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 1:45 توسط جواد |
|
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 1:43 توسط جواد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد
به یاد من باش که من همیشه به یاد تو هستم.... (از طرف بهترین دوست تو...خدا) سوره بقره آیه 159 |
| آرشیو موضوعی |
|
اس ام اس جدید |
| پیوندها |
|
شهر دوستی نسل جوان امین شفیعی نسیم کویر آهنگ های ایرانی عربی و خارجی |
|
RSS
|